خرید بک لینک

دیشب شهریارو نشون میداد، حس هایی که مقابل عشقش نشون میداد برام آشنا هستن، یه آدم ساده دل و پر احساس و رقیب سرسخت، که زورش بهش نمیرسه، قرارهایی کوتاه و دستپاچه، یه عشق ناکام، یه حسرت همیشگی، یه غم پایان ناپذیر، جایی که عشقش ازش میخاد دست از سرش برداره، چقدر دلم باهر بار دیدنش میسوزه، چشام پر میشه...

صبح دوبار 1شون رو دیدم، یه سری وسایل برداشتم با عجله یه مینی کیس هم بود که گذاشتم رو کاپوت، فرار میکردم که یه پلیس موتوری راهنمایی رانندگی از بغل امد و با دقت به پلاک نگاه میکرد و آروم ازم خواست نگه دارم، منم سر کوچه بودم یه کوچه بالاتر که درخت و سبزه هم داره انجا نگه داشتم، البته از ترس جریمه از خواب بلندشدم نه دزدی، اخه فکر میکنم ماشین هم مال پدر بود که اشتباهی سوارش شده بودم


برچسب: نویسنده: یگانه رحمانی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 15:55

صفحه بندی