دنیای عجیبیه، بعضی وقتهاف بعضی چیزها، با اینکه خیلی بی ربط هستن ولی به نحوی به هم دیگه ربط پیدا میکنن، یه خانومی رو دیدم، چون داشتم بهت فکر میکردم، اصلا بطور کاملا ناخوداگاه، کمتر از چند صدم ثانیه فکر کردم اونو، هر چند چهرشو کامل ندیده بودم، اتفاقا تو اون لحظه بعد وارد شدنش فکر میکردم اگه بودی و بهت تعریف میکردم، گردنمو میشکوندی، میگفتی این به من شباهت داره؟
نکته جالبش این بود که هم اسم عسل من بود، 5 سال از عسل من بزرگتر بود و از ده امده بود، شوهر بنده خدام مرده بود، همه این توهمات از ندیدنته، از دوست داشتن زیادی، حتی تو فیلمها و عکسهای خارجی، به هرچی نگاه میکنم، کسی هست که تو رو یاد من بیاره...
دلی که تمام دقایق زندگیش به یادته، با تو زندگی میکنه و همیشه انتظار دیدنتو داره، مهم نیست کی و کجا، چشمش همیشه دنبال توه، تورو میگرده، تورو همیشه خیلی نزدیکتر از اونی که هستی کنار خودش میبینه، این زندگی تلخ منه، که تو هیچی ازش خبر نداری...
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی